به خدا منم دلم خونه ،خستم
پریشب به آنیتا که نگاه میکردم
احساس کردم یه سری خیره گی داره
به نظرم تشنج بود
زنگ زدم به نیکخواه همون مدیرم که عاشقانه دوسش دارم و حسابی مرحم دردهامه
گفتم فردا نمیام
اما
از یه طرف اخر سال حسابی سر من شلوغه و این مدت مرخصی هام صدای معاون رو دراورده
تصمیم گرفتم با آنیتا برم اداره
پتو و .... بردم کنار میز روبرویی که کسی انجا نمیشینه و فقط خودم تو اتاقم
فرداشم همینطور
همکارام از وضعیت انیتا تا این حد خبر نداشتن و خیلی ناراحت شدن
من اصولا دوست ندارم همکارام چیزی بدونن
اما مجبور شدم راهی نداشتم
انها هم دلسوزانه انیتا رو بغل میکردن بوسش میکردن بازی میکردن تو حیاط میبردنش
دیروز شهرام کار بانکی داشت
منو اون رسوند
اومد دید انیتا رو زمین خوابوندم کنار میز
رفت کاراشو کرد
بعدازظهر گفتم مامان اومد انیتارو برد خونشون
که بعدازظهر با شهرام برم دکتر حنطوش زاده
که شهرام نرفته بود نسل امید جواب از و سونومو بگیره و نرفتیم
برگشتیم انیتارو گرفتیم
رفتیم حکیمیه خرید کردیم
اومدیم خونه
شهرام به نظر ناراحت می اومد
یه خورده باهاش شوخی کردم
گفت من نمیدونم این چه وضعه زندگیه
این بچه اینجوری
منم میام خونه باید با انیتا مشغول باشم
یه شام و چایی هم اماده نباشه
من معمولا موقعی که عصبانی و ناراحتم میخندم
منم با خنده جوابشو دادم که الان همه زن ها شاغلن
ما بیرون بودیم اینقدر گرسنه بودی چیزی میگرفتی
خودمم نشستم نون و ماست خوردم
گفتم الان ساعت 6 بعدازظهره
همه عصرونه میخورن کسی شام نمیخوره
بیا عصرونه بخور
سبزی خوردن و نون تازه و... هم خریده بودیم
رفت رو تخت
گفت من نمیفهمم تو برای چی میری سرکار
من اصلا زندگی نمیکنم
کاری که دوست دارم انجام نمیدم
میام خونه خسته ،توام خسته ای
گفتم همه مردا دیر میان خونه
شامشون امادست
تو انتظارت نابجاست من 6 بعدازظهر شامم اماده باشه
حالا من بدبخت از زمانی که میرسم خونه
دارم کار میکنم
یه موقع هایی دلم برای اون بچه میسوزه میگم استراحت کنم دراز میکشم
شهرام خوابید
من شروع کردم به کتلت درست کردن
اماده شد ،بیدارش کردم ،بیدار نشد
دو سه باری به انیتا غذا دادم اونم بیرون روی گرفته بود
ظرف شستم
اب میوه بهش دادم
داروهاشو دادم
مسواک انیتا رو زدم
انیتارو گرفتم رو پام
پاهای انیتا میپرید
قبلا پرشش لرزش کوچیکی بود
دیشب محکم میپرید
دلم گرفت هی قران و صلوات ........
خوابش سنگین شد
بلندش کردم گذاشتم تو تخت
خودمم خوابیدم
امروز صبح که بیدار شدم داشتم صبحانه میخوردم
دیدم دوستم مسج داده:
"بیا یک بار هم که شده دست به خلاف بزنیم
من اندوه تو رامیدزدم
تو تنهایی مرا"
تا چشمم به این مسج افتاد
اشکم سرازیر شد
فرستادم برای شهرام
بلافاصله زنگ زد
بغض تو گلومو خوردم و باهاش حرف زدم
دیشب از ساعت 7 خوابیده بود
گفت ببخشید دیشب من حرفی زدم
حالم خوب نبود
اما قضیه اون میخ کوبیدنه رو دیواره که جاش میمونه
پیش خودم دیشب فکر میکردم
منکه همه حقوقم رو میارم تو خونه خرج میکنم بی انکه پس اندازی کنم یا بگم برای خودمه و نمیدم
منکه مسیر زیادی رو طی میکنم و کل مسیر رو مجبورم رانندگی کنم
منکه میام خونه همش در حال کار کردنمو و شهرام اصلا کمکی تو کار خونه نمیکنه
منکه غم و غصه هامو پنهون میکنم بدون اینکه وقتایی که خیلی از ترافیک و کار و ... خسته ام حرفی به شهرام نمیزنم شاید تو خودم باشم اما به اون چیزی نمیگم
منکه سنم از خیلی از همکارام پایین تره و مجبورم بار زندگی رو به دوش بکشم
منکه باردارمو و نیاز به محبت و توجه بیشتری دارم
و تویی که
ماشین میاد دنبالت تنها کار سختی که میکنی صبح و بعدازظهر انیتارو تو بغل میگیری میبری
میای خونه
کاری که میکنی با انیتا بازی میکنی البته تا هفته پیش انیتا رو کلاسم میبردی و می اوردی
یا پای لپ تاپ میشینی
یه موقع هایی سفره شام رو میاری و کلی زمان میبره تا جمعش کنی و من اخرم بلند میشم
غذای انیتارو میدی
داروهاشو میدی
میخوابونیش
آیا
من استحقاق شنیدن این حرفا رو دارم ؟
مگه من به علایقم میرسم
منی که مجردیم مامان و بابام یه دقیقه تو خونه پیدام نمیکردن همش در حال گشت و گذار بودم
اونم گشت و گذار صرف نه
میرفتم یه اموزشگاه تو یه محدوده محروم تهران تدریس میکردم بعد کارم
دانشگاه میرفتم
کلیه جشنواره های اداره خودمونو میرفتم و....
اما الان
حسرت قدم زدن تو پارک لاله مونده به دلم چی بگم؟
از اینکه این زندگی همش رو دور تکراره بیزارم
منم خوشی ندارم
بخدا خستم
اینقدر خسته که دیروز دیدم یه جا حجله زده و قران گذاشته بود بی اختیار زیر لب گفتم
خوشبحالش
کاش من جاش مرده بودم
مگه من دوست داشتم انیتارو باخودم ببرم اداره
اما مجبور بودم
حداقل تو دیگه به غصه ها اضافه نکن
کمک که نمیکنی
بار اضافه نشو
نمیگم تو کاری نمیکنی
اما بدون کار من از تو بیشتره
دلم برای خودم خیلی میسوزه.


به خدا منم دلم خونه ،خستم 